داستان یک دیوانه !
نوشته ای بسیار زیبا از : فردریش ویلهلم نیچه
آیا داستان آن دیوانه را نشنیده اید که با چراغ در روز روشن ودر ملاء عام به دنبال خدا بود ومدام فریاد میزد " خدا را میجویم.! خدارا میجویم " اما فریاد او موجب خنده بسیار شد , چون در میان جمع عده بسیاری به خدا ایمان نداشتند از آن جمع یکی گفت : آیا او گم شده است ؟ ودیگری گفت آیا او کودکی گم کرده راه است ؟ آیا او از ما میترسد وخود را پنهان میکند ؟ آیا او مسافر است , یا مهاجرت کرده است ؟ وبدینسان ؛ مردم فریاد وخنده سردادند . دیوانه در میان جمع پرید وبه انها خیره نگاه کرد؛ سپس , فریاد زد : " من هم اینک به شما خواهم گفت خدا کجا رفته است . من وشما , یعنی ما , اورا کشتیم . ما , قاتلان او هستیم ! ولی ما چگونه این کار را انجام دادیم ؟ چگونه توانستیم دریا را خشک کنیم ؟ چه کسی به ما اسفنج داد تا افق را تماماّ پاک کنیم ؟ وقتی پیوند میان زمین وخورشید را گسستیم چه کردیم ؟ اکنون زمین کجا میرود ؟ مارا به کجا میکشاند ؟ آیا ما از خورشید ها دور نمی شویم ؟ آیا ما بی وقفه واز پیش و پس , از کنار , و از همه طرف سقوط نمی کنیم ؟ آیا اصولاّ بالا و پایینی وجود دارد ؟ آیا ما در نیستی لایتناهی سرگردان نمی شویم ؟ آیا وزش دم عدم را بر چهره خود احساس نمی کنیم ؟ .. آیا هوا سردتر نشده است و آیا شب جاوید مارا احاطه نمی کند ؟ آیا نباید از صبح زود , چراغ روشن کنیم ؟ آیا صدای گورکن ها را که خدارا دفن میکنند را نمی شنویم ؟ ایا فساد خدایان را هیچ احساس نمی کنیم ؟ آری , خدایان نیز فاسد میشوند ! خدا مرد !. خدا مرده است ! ما اورا کشتیم ! و ما , قاتل قاتلان , چگونه میخواهیم خود را تسلی دهیم ! کارد ما خون مقدس ترین و مقتدرترین چیزی که دنیا تا به امروز داشت , ریخت ...چه کسی این خون را از دستان ما خواهد زدود ؟ کدام آب آن را از ما خواهد شست ؟ ما چه مراسم و تشریفات مقدسی را برای کفاره دادن باید بر گزار کنیم ؟ عظمت این کشتار برای ما بیش از حد بزرگ است . آیا ما خود نباید خدایانی شویم تا شایسته این کار گردیم ؟ هرگز کاری به این عظمت وجود نداشته است و آنهایی که پس از ما به دنیا می آیند به خاطر کار ما به تاریخ والایی تعلق خواهند داشت .. هیچ تاریخی تاکنون هرگز اینچنین نبوده است ».
دیوانه پس این سخنان خاموش ماند ودوباره به مردم نگاه کرد . مردم نیز مانند او ساکت شدند وبی آنکه چیزی بفهمند اورا نگاه می کردند . سرانجام دیوانه چراغ خود را آنچنان بر زمین کوفت که خرد و خاموش شد ؛ سپس گفت : « من خیلی زود آمده ام . زمان من هنوز فرا نرسیده است . آن رویداد عظیم هنوز در راه است و پیش می آید و هنوز به گوش انسانها نرسیده است . رعد وبرق به زمان نیاز دارد , نور ستارگان به زمان نیاز دارد , اعمال ما نیز حتی اگر انجام شده باشد , به زمان نیاز دارند . این عمل هنوز از دورترین افلاک از مردم دور تر است ؛ هرچند که آنها خود ,این عمل را انجام داده اند .»
گفته اند که این دیوانه در همین روز به کلیساهای مختلف وارد شد ودر انها در رسای مرگ خدا سرودی سر داد . هنگامی که مردم اورا از کلیسا بیرون میراندند و از او توضیح میخواستند , دیوانه پیوسته میگفت : « آیا کلیسا چیزی جز مقبره خدایان است ؟»
................................................................................

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر