مرد دین در ریش و استخر مختلط
شعری از: امیر حسین خنجی
مردِ تسبیحدارِ دین در ریش
همگی لخت و عور از پس و پیش گفت با خود: «چه کافرستانیست اینچنین تنبرهنه و بیشرم نهیِ منکَر شده بەمن واجب در چنین جا سکوت جایز نیست چشمها دوخته بە ران و بە بیخ با یکی غوطه چون وزغ در آب دستِ ایمان ز آستین برکرد دخترک جیغ زد کە «هی، مامی مادر آمد کە تا ببیند چیست دستِ دختر گرفت و گفت: «در آ» مرد تسبیحدارِ دین در ریش گفت با خود کە دخترِ بیشرم من یکی نهی منکری کردم مادری این چنین برهنه و عور نهی منکر مگر شده ممنوع او در این حال بود کز ناگاه گفت: «دستت بده به من، ای مرد!» تیتر شد در جهان به هر خبری |
شد به استخر و دختران را دید
سینه و بیخ رانِ جمله پدید لعنتِ حق بەکافرانِ عنید» کس چنین دخترانِ قحبه ندید» بر چنین مردمانِ پستِ پلید» نزد مردانِ پیرو توحید» غیرتِ دین بە «شُرتِ» او جنبید بە دوتا دخترِ برهنه رسید راست بر بیخ و چپ بە سینه کشید شُرتم از دستِ این در آب درید» نره خرسی بە زیرِ دخر دید زان سپس بانگ زد کمک طلبید در عجب شد چو غیرتِ زن دید تا مرا دید از چه رو ترسید؟» دست من رفت و شُرتِ او بدرید» غیرتش از کجا چنین جنبید» کاین چنین داد زد به من تندید؟» یک پلیس آمد و به او خندید پس ورا تا پلیسخانه کشید که «فلانی بە چاه زمزم رید» |

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر